تبليغاتX
سرمشق های زندگی

سرمشق های زندگی

حرف هایی برای تو

کودکی اندیشید که خدا چه میخورد..؟

چه می پوشد..؟و در کجا زندگی می کند...؟

ناگهان ندایی آمد که خدا غم مردم را میخورد.

گناهانشان رامی پوشاند ودر دل شکسته آنها جا دارد....

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:37 توسط خاطره| |


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلبما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
.

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:34 توسط خاطره| |



نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:23 توسط خاطره| |

دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم

بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم

فردا که کسی را به کسی کاری نیست

دامان حسین اگر نگیرم چه کنم


         فرا رسیدن ماه محرم  ماه  عشق رو به شما دوستای عزیزم تسلیت عرض میکنم                     

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:18 توسط خاطره| |

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید...
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 1:11 توسط خاطره| |

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛

اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری
.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛

اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم
.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛

ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری
!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره
!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 8:59 توسط خاطره| |

بچه که بودیم بستنی مان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم

چه بیهوده بزرگ شدیم....

حال روحمان را گاز میزنند و می خندیم.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 1:32 توسط خاطره| |

بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 1:29 توسط خاطره| |

تو که التماس می کنی

او که ناز می کند

تو که کاسه گدایی به دست گرفتی و

او که حقارت درونش را


بقیه در ادامه مطلب....
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:33 توسط خاطره| |


گفتم: خدای من، آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشتی

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
 

بقیه در ادامه مطلب....



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 1:11 توسط خاطره| |